فیل آمد و آسان ز سر آب گذشت
دانست چو در پی سبب جستن شد
سنگینی او باعث بگذشتن شد
یک روز که بار او بسی بود وزین
افتاد در آب و بود غافل از این
اول بارش ربود آن سیل مدید
وانگه وی را فکند و در ورطه کشید
گفت: ار برهم٫ بیابم از آب مفر
فیلی نکنم٫ هم آنچنان باشم خر
از بار وزین کس نجویم سودی
سنگینی ذاتی ست که دارد بودی.
به هر گامی که پویی کامجوی ست نهفته هر دلی را آرزویی ست
امیدوارم همه شما رفقای خوبم به تمام آرزوهای به حق و زیباتون برسید......
>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<
از دهکده٫ آن زمان که من بودم خرد
روزی پدرم مرا سوی مزرعه برد.
چون از پی او دوان دوان می رفتم
وز شیطنتم دست زنان می رفتم.
کبکی بجهید در برم ناگاهان
بگرفتمش از دم به پدر بانگ زنان.
حیوانک بیچاره که مجروح رمید
تا آنکه پدر بیاید از من بپرید.
این را پدرم بگفت شب با مردم:
(( این بچه گرفت کبکی٫ اما از دم.))
تا من باشم که هرچه را دارم دوست
آن را بربایم از رهی کان ره اوست.
با تو گویم٫ لولی لول گریبان چاک!
آبیاری می کنم اندوه زار خاطر خود را.
زآن زلال تلخ شور انگیز.
تاکزاد پاک آتشناک.
.................................
در سکوتش غرق٫
چون زنی عریان میان بستر تسلیم٫ اما مرده یا در خواب٫
بی گشاد و بست لبخندی و اخمی٫ تن رها کرده ست
پهنه ور مرداب.
....................................
بی تپش٫ و آرام٫
مرده یا درخواب٫ مردابی ست.
و آنچه در وی هیچ نتوان دید٫
قله پستان موجی٫ ناف گردابی ست.
من نشسته ام بر سریر ساحل این رود بی رفتار٫
از لبم جاری خروشان شطی از دشنام.
و بسوی آسمانها بسته گوناگون پل پیغام.
..........................................
هر نفس لختی ز عمر من٫ بسان قطره ای زرین
می چکد در کام این مرداب عمرا خوار.
چینه دان شوم و سیری ناپذیرش هر دم از من طعمه ای خواهد.
باز مانده٫ جاودان٫منقار وی چون غار.
من ز عمر خویشتن هر لحظه ای را لاشه ای سازم٫
همچو ماهی سویش اندازم٫
سیر اما کی شود این پیر ماهیخوار؟
باز گوید:((طعمه ای دیگر.))
اینت وحشتناک تر منقار.
.............................................
همچو آن صیاد نا کامی که هر شب خسته و غمگین٫
تورش اندر دست٫
هیچش اندر تور٫
می سپارد راه خود را ٫ دور
تا حصار کلبه ی در حسرتش محصور
باز بینی باز گردد صبح دیگر نیز ٫
-تورش اندر دست و در آن هیچ-
تا بیندازد دگر ره چنگ در دریا٫
و آزماید بخت بی بنیاد٫
همچو این صیاد٫
نیز من هر شب٫
ساقی دیر اعتنای ارقه ترسا را٫
باز گویم:((ساغری دیگر))
تا دهد آن:((دیگری دیگر))
زآن زلال تلخ شورانگیز.
پاکزاد تاک آتشخیز.
....................................
هر بهنگام و بناهنگام
لولی لول گریبان چاک٫
آبیاری می کند اندوه زار خاطر خود را.
ماهی لغزان و زرین پولک یک لحظه را شاید٫
چشم ماهیخوار را غافل کند٫
وز کام این مرداب برباید.
با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهایی:
...................................
بی گمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور بادپیمایش
می درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش.
تارو پود جامه اش از زر
سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر
می کشاند هر زمان همراه خود سویی
باد....پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه موی سیاهش را.
......................................
مردمان در گوش هم آهسته می گویند:
((آّه....او با این غرور و شوکت و نیرو٫
در جهان یکتاست.
بی گمان شهزاده ای والاست.))
...................................
دختران سر می کشند از پشت روزنها
گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق یک پندار
((شاید او خواهان من باشد))
لیک٫ گویی دیده ی شهزاده ی زیبا٫
دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند.
او از این گلزار عطر آگین٫
برگ سبزی هم نمی چیند.
همچنان آرام و بی تشویش
می رود شادان به راه خویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
مقصد او.....خانه دلدار زیبایش.
...................................................
مردمان از یکدگر آهسته می پرسند:
((کیست پس این دختر خوشبخت؟))
......................................
ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
اوست....آری ....اوست
((آه٫ ای شهزاده٫ ای محبوب رویایی
نیمه شبها خواب می دیدم که می آیی.))
زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه می بندد
((ای دو چشمانت رهی روشن به شوی شهر زیبایی٫
ای نگاهت باده ای در جام مینایی٫
آه٫ بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرایی.
ره٫ بسی دور است
لیک در پایان این ره....قصر پر نور است.))
......................................
می نهم پا بر رکاب مرکب خاموش
می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش
می شوم مدهوش.
یاز هم آرام و بی تشویش.
..........................................
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش.
......................................
می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت.
مردمان با دیده حیران
زیر لب آهسته می گویند:
((دختر خوشبخت!...))
عشق ٫پرستوی پرگشا به هر سوست
عشق٫ پیام آور بهار دل آراست
حیف که از سرزمین سرد گریزان ست.
..................................
روزی همراه بادهای بیابان
بال سیاه سپید سینه٫ پرستو
می رسد از راه
ولوله می افکند به خلوت هر کو.
..............................
سرزده بر بام های کاگلی ما
بال فرو می کشد به جستن لانه
می ریزد پایه ای به قالب یک جان
می سازد لانه ٫با هزار ترانه.
................................
می آید٫ می رود٫ در تلاش و تکاپوست
مرغ هیاهو گر بهار٫ پرستوست.
..................................
روزی هم در غروب سرد که روید
لاله ی پرگستر کرانه ی مغرب
چلچله ها می پرند از لب این بام
بال کشان دور می شوند از این شهر
داغ سیه می نهند بر ورق شام.
...............................
قلب من!
ای گرمسیر مهر پراکن
پنجره بگشا به باغ درهم پاییز
بگشا٫
بال و پری به تاب و تکاپوست
بگشا!بگشا!
یکی فسرده پرستوست.
نه٫نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است نفس های زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم.
............................................
آخر چگونه گل٫خس وخاشاک می شود؟
آخر چگونه این همه رویای نونهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من وخاک می شود؟
.......................................
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
این ها چه می شود؟
.........................................
آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند؟
......................................
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بام ها و کنار دریچه ها
چشم انتظار یار٫سیه پوش می شوند؟
................................
باور کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانیش ز خاک
باور کنم که دل
روزی نمی طپد
نفرین بر این دروغ٫دروغ هراسناک.
..................................
پل می کشد به ساحل آینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه ی لب ها و دست ها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کنند.
....................................
در کاوش پیاپی لب ها و دست ها
کاین نقش آدمی
بر لوحه ی زمان
جاوید می شود.
....................................
این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند زجایی و خورشید می شود.
.....................................
تا دوست داریم
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه ی هم می چکد زمهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار؟
.......................................
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گل های یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم.
....................................
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است.
اولین شعر سال ۸۷ رو تقدیم می کنم به کودکی که دلش نمی خواد هیچوقت بزرگ بشه:
>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<
سالهای کودکی
دل زغصه دور بود
ماهی زلال من
تنگش از بلور بود.
................................
یک درخت سبز بود
زیر سقف آسمان
بند گاهواره ای
کودکی کنار آن.
...............................
ناگهان شبی بلند
از سرم عبور کرد
بند گاهواره را
تاب داد و دور کرد.
................................
خواب سبز کودکی
زرد و غم انگیز شد
برگها چو ریختند
نام او پاییز شد.
.................................
سالها گذشته و
حوض خالی و
آب نیست.
گاهواره ام کجاست؟
خواب هست و
تاب نیست.
اما تو رو خدا توی خونه تکونیه دلهاتون٫ ما رو بیرون نکنید.....
>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<
در گذر گاهی چنین باریک
در شبی این گونه دل افسرده و تاریک
کز هزاران غنچه لب بسته امید
جز گل یخ٫هیچ گل در برف و در سرما نمی روید
من چه گویم تا پذیرای کسان گردد
من چه آرم تا پسند بلبلان گردد
................................
من در این سرمای یخبندان چه گویم با دل سردت
من چه گویم ای زمستان با نگاه قهر پروردت
با قیام سبزه ها از خاک
با طلوع چشمه ها از سنگ
با سلام دلپذیر صبح
با گریز ابر خشم آهنگ
سینه ام را باز خواهم کرد
همره بال پرستوها
عطر پنهان مانده اندیشه هایم را
باز در پرواز خواهم کرد.
................................
گر بهار آید
گر بهار آرزو روزی به بار آید
این زمینهای سراسر لوت
باغ خواهد شد
سینه این تپه های سنگ
از لهیب لاله ها پر داغ خواهد شد.
.............................................
آه.....
اکنون دست من خالی ست
بر فراز سینه ام جز بته هایی از گل یخ نیست
گر نشانی از گل افشان بهاران باز می خواهید
دور از لبخند گرم چشمه خورشید
من به این نازک نهال زرد گونه بسته ام امید.
....................................
هست گلهایی در این گلشن که از سرما نمی میرد
وندرین تاریک شب تا صبح
عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمی گیرد.
نغمه زد بر شاخه انگشت من
آشیان آسمان را ترک گفت
لانه ای آراست او در مشت من.
...................................
دست من پر شد ز مروارید مهر
دست من خالی شد از هر کینه ای
دست من گل داد و برگ آورد و بار
چون بهار دلکش دیرینه ای.
...............................
سینه اش در دستهایم می تپید
از هراس دامهای سرنوشت
سخت می ترسید از پایان وصل
وز پلیدی های خاطرهای زشت:
..........................................
((آه اگر روز ی بمیرد عشق ما
وای اگر آتش٫ به یخبندان کشد
خنده امروز ما در شام یاس
اختران اشک در چشمان کشد.))
.................................
من نوازشگر شدم آن بال و پر
من ستایشگر شدم آواز او
خواستم٫بوییدم و بوسیدمش
با نیازی بیشتر از ناز او.
.........................
عاشقان!هر کس که دارد از شما
مرغ عشقی بر فراز شاخسار
پاسداری بایدش هر روز و شب
چشم ترسی بایدش از روزگار.
.................................
در غروب یک زمستان سیاه
مرغک من ز آشیان خود گریخت
دور شد٫در اشک چشمم محو شد
بعد از او هم سقف این کاشانه ریخت.
...............................
در بهار پر گل این بوستان
دست من تک ساقه پاییز ماند
برگ های خشک عشقی سوخته
بر فراز شاخه ها آویز ماند.
........................................
گرچه دیگر آسمانها تیره است
شب زدامان افق سر می کشد
باز با پرواز مرغان بهار
آرزویی در دلم پر می کشد.
..............................
می فریبد دل به افسونها مرا
می سراید بر من این آوازها:
بال دارد٫بال دارد مرغ عشق
باز خواهد کرد او پروازها.
................................
وه چه ناپاکی ست
پاکدل بودن
بی تکاپویی نشستن
لغزش پای کسان راپیش چشم خلق بنمودن
بی گره بگرفتن اندر روی و پیشانی
صد گره از گیسوان یار بگشودن
...............................
آینه با گرد غم بر روی پیشانی می اندیشد:
من نمی گویم صدای ناله های جنگلی در خواب
من نمی گویم صدای بالهای موج در طوفان
من نمی گویم صدای گردباد مست.....
اما٫در دل تنگم نیازی هست:
یک صدا٫
حتی صدای پاره ی سنگی که روزی
شیشه ی همسایه را بشکست.
..................................
آینه در عمق تاریکی
خیال روشنی دارد٫می اندیشد:
صبحگاهان سینه پر خورشید
شامگاهان چشم پر اختر
جویباری بودن و هرگز ناستادن
با بلندیها و پستیها در افتادن
ریختن با خنده ها در شط
پیش رفتن تا دل دریا
نه چنین یخ بسته در کنج اطاقی تیره وتنها.
........................
آینه افسرده در کنج اطاق تیره و تنها می اندیشد:
ای دریغا پای
ای دریغا دست
ای دریغا در رگ شفاف من روزی
جنبش گلگون ماهی های ناپیدا
نه همه تصویر
نه همه رویا....
...............................
آینه با خود می اندیشد:
آینه پاک است
آینه زیباست
آینه غمگین
آینه تنهاست.