تبليغاتX
حرفهای ناگفته
سرمایه ی هر دل,حرفهایی ست که برای نگفتن دارد....
 آخرین جرعه ی این جام تهی
پرواز با تو باید

گر پرشکسته در باد

آغاز هر کجا شد

پایان هر کجا باد..............

هر شروعی پایانی داره..خیلی از رفقا اومدن و بی خداحافظی رفتن..خیلی ها هم خداحافظی کردن و رفتن وپشت سرشون هم نگاه نکردن.یه روزی اومدم و خیلی حرفها برای گفتن داشتم.....گفتم و گفتم تا مرز خستگی..راه به جایی نبردم و اونی که دنبالش بودم پیدا نکردم....خداحافظی کردم و رفتم.....ولی به سفارش بعضی دوستان خوب دوباره برگشتم و نوشتم ونوشتم...تا حالا.

در این راه دوستان خوبی پیدا کردم...پیدا که نه چون همه در دنیای مجاز بود و هیچ وقت به حقیقت نپیوست.ولی رفقای سبز و زیبا سرشتی بودند که بی دریغ مهر و محبتهایشان را نثار چون منی کردند..

اما اکنون گاه رفتن است..یک بار گفتم٫حرفهای ناگفته تمام نشده..هیچوقت تمام نمیشه..چون زندگی ادامه داره..وتا زندگی هست٫تنهایی هم هست..و تا تنهایی هست٫حرفهای ناگفته هم هست...

بعضی از شما دوستان اونقدر خوب بودید که همیشه افسوس می خوردم که چرا این آشنایی فقط در دنیای مجاز است . هیچوقت نمی توانم شمارا ببینم..ولی خوب افسوس هم قسمتی از این زندگی هست..

همه ی شما خوبان را به خدا می سپارم و همیشه خواننده ی نوشته هایتان هستم.

 پاینده باشید و همیشه بهار.

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389  |
 باران خوشبختی
تلنگر می زند بر شیشه ها سرپنجه باران................

چقدر دلم می خواست که این شب صبح نشه....چقدر دلم می خواست بلند شم توی این کوچه های خیس و باران خورده قدم بزنم و برم تا ناکجایی دور ٫خیس باران.....چقدر دلم می خواست قطره ای بودم از این دریای بیکران باران٫می آمدم از بلندای آسمان ٫می رقصیدم و می چرخیدم وبه هر سو می رفتم با هر تلنگر باد٫ آزاد و رها..دنیا رو از اون بالا بالاها خوب می دیدم و سیر می کردم...با قطره های دیگر جشن می گرفتیم و می خندیدیم و ....دست آخر بعد از کلی سیاحت می چکیدم بر زمینی سخت و سیرابش می کردم از عطش...یا بر لبه کلاه کودکی شیطان و بازیگوش تا ببینم برق شادی را در چشمانش و لبخند شعف را بر لبانش و شریک می شدم در لذت بی انتهایش و .....و بعد نابود می شدم با خاطراتی پر از رقص و خنده و شادی...واثری نمی ماند از من جز خاطره ای از یک شب بارانی بر روی سنگفرش خیس.......

به هستی خوش بود دامن فشاندن

گلی زیبا شدن٫ یک لحظه ماندن

مادرم می گفت: خوشبختی یه شبه...می تونی یه شبه خوشبخت بشی یا اینکه فقط یه شب خوشبخت باشی...

امیدوارم همتون یه شبه خوشبخت بشین و این شب هم ٫شب یلدایی باشه که قد تمام عمرتون بلند باشه....

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیستم فروردین 1389  |
 نوروز مبارک
سال ۸۸ هم تمام شد.

وقتی بچه بودم باورم نمی شد که یه روز بزرگ می شم.حالا که بزرگ شدم باورم نمیشه که یه روز پیر می شم.اما دیگه گذر عمر رو دارم خیلی واضح حس می کنم.اصلا انگار گذاشته روی دور تند.روزها و هفته ها و ماهها خیلی به سرعت می گذرند و تبدیل می شن به سالها....گاهی وقتها ترس برم می داره.چه جوری مردن رو باور کنم؟؟!!!!!!!!یعنی یه روز میاد که من نباشم؟!چه کنم با این دستهای خالی؟؟!!

چه کار خوبی کردم؟!دل کی رو شاد کردم؟!دست کی رو گرفتم؟!برای خودم حتی چه کار کردم؟!.....اصلا کاری کرده ام؟!

ای وای من!!!ای وای من!!!می ترسم......خیلی می ترسم به خاطر ظلمهایی که به دور و بری هام کردم....به خاطر ظلمهایی که به خودم کردم.....یه بار حدیثی رو خواندم یادم نیست از کدام امام بزرگواربا این مضمون:گناه نکردن خیلی آسانتر از توبه کرن است.......دردم میاد وقتی به بعضی کارام فکر می کنم....به خیلی فرصتها که از دست دادم.....به خیلی کارهایی که می تونستم ونکردم...

رفقا........بیاییم برای هم دعا کنیم که از این به بعد فقط از فرصتها خوب استفاده کنیم......زنده ایم٫پس خوب زندگی کنیم......به همدیگه تا اونجا که در توان داریم کمک کنیم......بزرگی می گفت:اگر هر کسی فقط به همسایه اش کمک کند٫هیچ کس در جهان بی یاور نمی ماند.......

نوروز بر همگان مبارک باد.

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و نهم اسفند 1388  |
 رهگذر با من گفت
کودک خواهر من

نو نهالی ست که من می بینم

می کشد قد چو یکی ساقه سرسبز گیاه

او چه داند که چرا

باغ بی برگ و گیاه

از درختان تنومند٫ تهی ست.

او به من می گوید:

چه کسی با تبر انداخته است

این درختان را بی رحمانه.

او به من می گوید:

باز در باغ٫ درختان تنومند و قوی

                                         خواهد رست؟

من به او می گویم:

من نهالی بودم

که مرا محنت بی آبی در خود

                                         افسرد.

می توانی فردا

تو تنومند درختی باشی.

..............................

او نمی داند٫ اما

ریشه را با تیشه

صحبت از الفت نیست

کودک خواهر من

نو نهالی ست که در حال برآور شدن است.

من به او می خواهم

سخت هشدار دهم٫ می ترسم

هیبت تیشه اش افسرده کند

کودک خواهر من

 غرق در بی خبری ست.

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه ششم بهمن 1388  |
 سلام بر سالار شهيدان
باسلام خدمت دوستان وبا عرض ادب خدمت سالار شهيدان و ياران باوفاي ايشان خصوصا اقا ابوالفضل العباس....... شعر بحر طويلي رو به حضور آقا حسين بن علي و شعر ديگري رو به حضور آقا ابئالفضل تقديم ميكنم......

                             >>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<

 چشم واكردم و خودراوسط صحن وسرا, عرش خدا ,كرب و بلا ,مست و رها ,در دل آيينه, جدا از غم ديرينه ,ولي دست به سينه ,يله ديدم, من سرتا به قدم, محو حرم ,بال ملك دور و برم, يك سره مبهوت به لاهوت رسيدم ,چه بگويم كه چه ديدم ,كه دل از خويش بريدم ,به خدا رفت قرارم, نه به توصيف چنين منظره اي واژه ندارم, سپس آهسته نشستم ,و نوشتم,(فقط اي اشك امانم بده تا سجده ي شكري بگذارم),كه به ناگاه نسيم سحري ,از سر گلدسته ي باران و اذان آمد و يك گوشه از آن پرده در شور عراقي ,و حجازي ,به هم آميخته را پس زد و چشم دلم افتادبه اعجاز خداوند ,به شش گوشه معشوق ,خدايا تو بگو ,اين منم آيا كه سراپا شده ام محو تمنا ,و تماشا ,فقط اين را بنويسيد,رسيده است لب تشنه به دريا ,دلم آزاد شد از همهمه دور ,از همه مدهوش غم و غصه فراموش, در آغوش ضريح پسر فاطمه آرام سرانجام گرفتم.

                                >>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<

مشك براشت كه سيراب كند دريا را

 رفت تا تشنگي اش آب كند دريا را

 آب روشن شد و عكس قمر افتاد در آب

ماه مي خواست كه مهتاب كند دريا را

 تشنه مي خواست ببيند لب او را دريا

 پس ننوشيد كه سيراب كند دريا را

كوفه شد علقمه,شق القمري ديگر ديد

ماه افتاد كه محراب كند دريا را

تا خجالت بكشد سرخ شود چهره آب

زخم مي خورد كه خوناب كند دريا را

 ناگهان موج برآمد كه رسيد اقيانوس

 تا در آغوش خودش خواب كند دريا را

آب مهريه گل بود, والا خورشيد

 در توان داشت كه مرداب كند دريا را

                                   روي دست تو نديده است كسي دريا دل

                                       چون خدا خواست كه ناياب كند دريا را.

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه چهارم دی 1388  |
 به خاطر چشات
تو شبستون چشات

پای پله های پلکت

مچ مهتاب و می گیرم

اون دمی که گرگ و میشه

با یه گله ی شقایق

پیش پای تو می میرم

اگه روز و خواسته باشی

شب و تا ته اش می نوشم

می زنم به آب و آتیش

با خود خورشید می جوشم

من شب و به خاطراتم

وصله می زنم ٫می دوزم

من با هر رعد نگاهت

گر می گیرم و می سوزم

زخم خورشیدی تن رو

با شب و شبنم می بندم

                                     اگه مقصود تو باشم

                                            توی جون دادن می خندم.

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 خواب من
همسایه!

            بگذار نزدیکترین صدای تا خواب مردمان٫

             هنوز آواز پرندگانی باشد٫

            که از آبی ترین نازبالش خیال میآیند.

................................................................

             همیشه دیر می شود٫ دیر

             نه مرا می بینی که می روم٫ گریان می روم

             نه مرا می شنوی که می آیم٫ خندان می آیم

             حتا نردبام حیاط مرا نمی فهمی همسایه

             من این نردبام را برای دزدها گذاشته ام

             که وقتی در خواب٫  پس از یک شعر

             خواب خوشبختی آدمی را می بینم

             بیایند٫

                      همه ی دانستگی ام را ببرند٫

                                                             خندان بروند.

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه دهم مهر 1388  |
 باغ من
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر٫ با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش.

.......................................

ساز او باران٫ سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله ی زر تار٫ پودش باد

گو بروید یا نروید٫ هرچه در هرجا که خواهد یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان٫

چشم در راه بهاری نیست.

........................................

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید.

....................................

باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها.........پاییز.

                                          فصل رنگین خزان بر همگاه مبارک باد.

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه سی ام شهریور 1388  |
 کارون
بلم٫ آرام٫ چون قویی سبکبار

به نرمی بر سر کارون همی رفت.

به نخلستان ساحل٫قرص خورشید

ز دامان افق بیرون همی رفت.

........................................

شفق٫ بازیکنان٫ در جنبش آب

شکوه دیگر و راز دگر داشت

به دشتی پر شقایق٫ باد سرمست

تو پنداری که پاورچین گذر داشت

............................................

جوان٫ پارو زنان٫ بر سینه ی موج

بلم میراند و جانش در بلم بود

صدا سر داده غمگین در ره باد

گرفتار دل و بیمار غم بود

................................................

((دو زلفونت بود تار ربابم

چه می خواهی از این حال خرابم؟

تو که با ما سر یاری نداری

چرا هر نیمه شب آیی به خوابم؟))

..................................

درون قایق از باد شبانگاه

دو زلف نرم نرمک تاب می خورد

زنی خم گشته از قایق به امواج

سر انگشتش به چین آب می خورد

........................................

صدا چون بوی گل در جنبش باد

به آرامی٫ به هر سو پخش می گشت

جوان می خواند و سرشار از غم گرم

پی عشقی نوازش بخش می گشت

..................................

((تو که نوشم نه ای ٫نیشم چرایی؟

تو که یارم نه ای٫ پیشم چرایی؟

تو که مرحم نه ای زخم دلم را

نمک پاش دل ریشم چرایی؟

......................................

خموشی بود و زن در پرتو شام

رخ چون رنگ شب٫نیلوفری داشت

ز آزار جوان دلشاد و خرسند

سری با او٫ دلی با او همی داشت

..................................

ز دیگر سوی کارون زورقی خرد

سبک بر موج لغزان پیش میراند

چراغی کور سو میزد به نیزار

صدایی سوزناک از دور می خواند.

|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه یازدهم مرداد 1388  |
 گل یخ
پشتگرمی به چه بودت که شکفتی؟ گل یخ!

وندر آن عرصه که سرما کمر سرو شکست٫

نازکانه تن خود را ننهفتی٫ گل یخ!

.......................................

سر کشی های تبارت را٫ ای ریشه به خاک

تو چه زیبا به زمستان ها گفتی٫ گی یخ!

..............................................

تا سر از سنگ برآوردی٫ دلتنگ به شاخ٫

از کلاغان سیه بال چه دیدی و شنفتی؟ گل یخ!

...........................................

آمدی٫ عطر وفا آوردی٫

همه افسانه ی بی برگ و بری ها رفتی٫ گل یخ!

..............................................

چه شنفتی تو در این غمزده باغ؟

که چو گلها همه خفتند٫ تو بیدار نخفتی٫ گل یخ!

..................................

راستی را٫ که چه جانبخش به سرمای سیاه

شعله گون٫ در نگه دوست شکفتی٫ گل یخ!

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388  |
 
 
بالا